تبليغاتX
ღعاشقانه های خانومی و آقاییღ


ღعاشقانه های خانومی و آقاییღ

پاکترین هوای دنیا متعلق به لحظه ایه که دلمون هوای همدیگرو بکنه...

تقــــــــــدیم به صاحب قــلبی که آرامش من است 

و صدایــش دلنشــین ترین ترانه ی رویـــای من اسـت

از بودنـــت عادتــی برایـــم ساخـتی که هرگز  

بــی تــو بودن

را باور نـدارم

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 8:34 توسط khanumi & aghaee|

در آغوشـم کـ ِ مۓ گیــرۓ

آنقــَــَدر آرام مۓ شوم کـ ِ

فـَـراموش مۓ کنم بـایـ ـد نفس بکشم ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 11:47 توسط khanumi & aghaee|

...معنای زنده بودن من

...با تو بودن است

...نزدیک- دور

...سیر- گرسنه

...رها - اسیر

...دلتنگ - شاد

...آن لحظه ای که بی تو سر آید مرا مباد

...مفهوم مرگ من

...در کنار تو

...مفهوم زندگی است

...معنای عشق نیز

...در سرنوشت من

...با تو

...همیشه با تو

...برای توزیستن

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 11:41 توسط khanumi & aghaee|

براي تــو مي نويسم ...

از عمق احساسم...

مي نويسم تا بداني...

که تپش قلـبم در سينه به خاطــر توست...

براي تــو مي نويسم کـه بداني...

تــو بودي آن يگانه عشــقي که در لا به لاي خــرابه هاي قلـبـم لانه گزيد...

و از آنهــا گلســتاني جاودانــه ساخت...

براي تــو مي نويسم تا بداني...

دوري ات براي مــن مثل دوري ماهــي از آب است...

و دوري کبوتر از آســمان...

براي تــو مي نويسم اينک...

تا بداني دوست دارم !!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 11:37 توسط khanumi & aghaee|

بر ما سالی گذشت...

و بر زمین گردشی...

وبر روزگار حکایتی...

امید آنکه...

آن کهنه رفته باشد به نیکویی...

واین نو آید به شادی...

سال نو بر همه دوستان عزیز مبارک...

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 20:11 توسط khanumi & aghaee|

امروز تولد آقاییمه...

روزی که خدا عشقمو بهم هدیه داد...

نفسی ایشالا یه روزی تولد ۱۲۰ سالگیتو باهم جشن بگیریم...

شوشو جونم، محرم دلم، مرد زندگیم، دلیل بودنم...

تولدت مباااااارک....

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 20:1 توسط khanumi & aghaee|

روزي كه به دنيا آمدي هرگز نميدانستي...

 زماني خواهد رسيد كه آرامش بخش روح و روان كسي ميشوي كه...

 با بودن تو دنيا برايش زيباتر است . ..

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 19:13 توسط khanumi & aghaee|

در ستاره بارانِ میلادت...

میان احساس من...

تا حضور تو...

حُبابی است از جنس هیچ...

از دستان من...

تا لمس نگاه تو...

آسمانی است به بلندای عشق...

جشن میلادت را به پرواز می روم...

دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها...

آسمانی که نه برای من...

نه برای تو ...

که تنها برای “ما” آبیست ......


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 19:10 توسط khanumi & aghaee|

امروز خورشید درخشان‌تر است...

...و آسمان آبی‌تر

...نسیم زندگی را به پرواز می‌کشد

...و پرنده آواز جدید می‌سراید

...امروز بهاری دیگر است

...در روز تولد مهربان‌ترین

...در میلاد کسی که چشمانم با حضورش بارانی است

...امروز را شادتر خواهم بود

...و دلم را به میهمانی آسمان خواهم برد

...جشنی برای میلادت بر پا خواهم کرد

...تمامی گلها و سبزه‌ها در میهمانی ما خواهند سرود

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 19:7 توسط khanumi & aghaee|

گويم دوستت دارم...

شايد تصور كني تنها چند واژه ي ساده را در كنار هم گذاشته ام...

و جمله اي را بيان كرده ام ...

اما....

اين تنها يك جمله نيست !

دنياي لبريز از رويا هاي سبز و سرخ !

همين جمله ي كوتاه !

آري همين چند واژه خود كتابيست سرشار از معنا !

دوستت دارم يعني بي حضور تو زندگي برايم بي معناست

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 19:54 توسط khanumi & aghaee|

سلااام به همه دوستان عزیز...

بعد از ۷ماه بالاخره امروز سربازیم تموم شد...

از خانومیه خودمم تشکر می کنم...

که تو این مدت که نبودم وبمونو سرپا نگه داشت...

از این به بعد سعی می کنم بیشتر بیامو آپ بزارم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 19:50 توسط khanumi & aghaee|

در ذهن زنانه ی من....

مرد یعنی تکیه گاهی امن.....

یعنی بوسه ای از روی دوست داشتن ،بدون اندکی شرم!

در ذهن زنانه ی من....

مرد یعنی کوه بودن، پر از سخاوت، پر از حیای مردانه...

در کنار این ابهت،لوس شدنهای کودکانه!!!

در ذهن زنانه ی ِمن...

مرد یعنی دوست میدارمت تو هر لحظه با منی!

تو مردی...

من بی تو از تمام آفرینش بیگانه ام! 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تو بهترين مرد دنیایی...

و من خوش بخت ترين زنِ دنيا...

دوستت دارم تمامِ آرامشِ زندگيِ من....

*در اينجا منظور از زن و مرد،همون دختر و پسره...

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 13:33 توسط khanumi & aghaee|

امروز روز عشق است

ولی میدانی که من هر روز با تو بودن را جشن میگیرم

من کلبه ی خوشبختی را روزی با گلهای شوقم فرش خواهم کرد

و قشنگترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت

تا بدانی عاشق ترین پروانه ات خواهم ماند

هیچ چیز تو را ناراحت نکند

فقط شادی ها تو را احاطه کند

همیشه عاشق هم باشیم

هر لحظه لطف خدا با تو باشد

اینها آرزوهایم برای تو در روز عشق است

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 19:7 توسط khanumi & aghaee|

امروز روز سپاس گذاری از خداوند است

زیرا که عشق را آفرید تا یادمان باشد

کسی هست برای عاشق بودن

تا با تمام وجود به او بگوییم

عشق من روزت مبارک

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 19:1 توسط khanumi & aghaee|

چه زیباست حضور تو ، چه گرم است وجود تو...

آرزوی من حضور توست ، نیاز من گرمی وجود توست...

من به این عشق نیاز دارم و به این امید زنده ام...

اگر نفس میکشم به امید بودن توست که هنوز هم جان دارم...

چه زیباست این زندگی آنگاه که تنها نیازم تو باشی و تنها آرزویم با تو بودن باشد...

این وجود سردم که از تنهایی یخ زده است به گرمای وجود تو نیاز دارد...

پس بیا با حضورت به من و این قلب بی طاقت آرامش بده...

من به این احساس می نازم ، به تو خواهم رسید ، دیگر خودم را نمی بازم...

وجود تو ، این حضور پر مهر تو ، لحظه های زیبای عاشقی را رویایی کرده است...

اگر عشق زیباست ، تمام زیبایی عشق در وجود تو نهفته است...

اگر من عاشقم ، به عشق بودن تو است که حال و هوایم اینگونه است...

من به گرمای وجود تو نیاز دارم ، تنها به تو و آن قلب پاکت احساس دارم...

بیا و با حضورت با آن وجود گرمت به من گرمای عشق بده...

من تنها به عشق تو نیاز دارم...

بیا و در دل قلبی که مثل کوه یخ زده است بتاب ای خورشید همیشه تابانم...

من به عشق غروب ، همچو یک بی قرار به انتظار طلوعت دل خوشم ...

و از لحظه غروب تا انتظار طلوعت با گرمی وجودت زنده ام...

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 18:57 توسط khanumi & aghaee|

این بار مینویسمت...

تو را میان اصحکاک مداد و کاغذ...

گیر خواهم انداخت ...

شاید اینگونه بشود...

تو را تجربه کرد...!!!

برای تویی که قلبت پاک است...

برای تو مینویسم....

برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست...

برای تویی که قلبم منزلگه عشق توست...

برای تویی که احساسم از وجود نازنین توست...

برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است...

برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی...

برای تویی که وجودم را محو وجود نازنینت کردی...

برای تویی که هر لحظه دوریت برایم مثل یک قرن است...

برای تویی که سکوتت سخت ترین شکنجه من است...

برای تویی که عشقت معنای بودنم است...

برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...

دوستت دارم تا...

نه!

دیگر برای دوست داشتن هایم تایی وجود ندارد...

بی حد و مرز دوستت دارم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 17:59 توسط khanumi & aghaee|

تو کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم...

تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو...

بسان قایق، سرگشته، روی گردابم!

تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟

تو را کدام خدا؟

تو از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟

تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟

تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!

مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!

کدام نشاط دویده است از تو در تن من؟

که ذره های وجودم تو را که می بینند...

به رقص می آیند...

سرود میخوانند!

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 17:57 توسط khanumi & aghaee|

دو خط موازی زاییده شدند . پسركی در كلاس درس آنها را روی كاغذ كشید .

آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد...

و در همان یك نگاه ، قلبشان تپید و مهر یكدیگر را در سینه جای دادند...

خط اولی گفت : ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم...

و خط دومی از هیجان لرزید...

خط اولی گفت : و خانه ای داشته باشیم در یك صفحه ی دنج كاغذ ...

من روزها كار می كنم. می توانم بروم خط كنار یك جاده ی دورافتاده یا خط كنار یك نردبان...

خط دومی گفت : من هم می توانم خط كنار یك گلدان چهارگوش گل سرخ شوم...

یا خط یك نیمكت خالی در یك پارك كوچك و خلوت...

خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت...

در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی به هم نمی رسند...

و بچه ها تكرار كردند : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند...

دو خط موازی لرزیدند . به همدیگر نگاه كردند . و خط دومی زد زیر گریه ...

خط اول گفت : نه این امكان ندارد ! حتما یك راهی پیدا می شود...

خط دومی گفت : شنیدی كه چه گفتند ؟ هیچ راهی وجود ندارد...

ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه ...

خط اولی گفت : نباید نا امید شد. ما از این صفحه ی كاغذ خارج می شویم ...

بالاخره كسی پیدا می شود كه مشكل ما را حل كند ...

خط دومی آرام گرفت و اندوهناك از صفحه ی كاغذ بیرون خزید ...

از زیر در كلاس گذشتند و وارد حیاط شدند...

و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد...

آنها از دشت گذشتند ... از صحراهای سوزان ... از كوههای بلند ...

از دره های عمیق ... از دریا ها ... از شهرهای شلوغ ...

یك روز به یك دشت رسیدند. یك نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی می كرد...

خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم . در آن حتما آرامش خواهیم یافت...

و آن دو وارد دشت شدند . روی دست نقاش رفتند...

بعد روی قلمش نقاش فكری كرد و قلمش را حركت داد...

و آن دو ریل قطار شدند كه از دشتی می گذشت ...

و آن جا كه خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت...

سر دو خط موازی عاشقانه به هم می رسید...

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 17:55 توسط khanumi & aghaee|

آسمان,همچو صفحه دل من...

روشن از جلوه های مهتاب است...

امشب از خواب خویش گریزانم...

که خیال تو خوش تر از خواب است...

خیره بر سایه های وحشی بید...

می خزم در سکوت بستر خویش...

باز دنبال نغمه ای دلخواه...

می نهم سر به روی دفتر خویش...

تن صدها ترانه میرقصد...

در بلور ظریف آوایم...

لذتی ناشناس و رویا گون...

می دود همچو خون به رگ هایم...

آه... گویی ز دخمه ی دل من...

روح شبگرد مه گذر کرده...

یا نسیمی در این ره متروک...

دامن از عطر یاس تر کرده...

بر لبم شعله های بوسه ی تو...

می شکوفد همچو لاله ی گرم نیاز...

در خیالم ستاره ای پر نور...

می درخشد میان هاله ی راز...

ناشناسی درون سینه ی من...

پنجه بر چنگ ورود می ساید...

خمره نغمه های محزونش...

گویا بوی عود می آید...

آه... باور نمی کنم که مرا...

با تو پیوستنی چنین باشد...

نگه آن دو چشم شور افکن...

سوی من گرم و دلنشین باشد...

بی گمان زان جهان رویایی...

زهره بر من فکنده دیده عشق...

می نویسم بروی دفتر خویش...

جودان باشی سپیده ی عشق...

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 17:52 توسط khanumi & aghaee|

اگه بگم که قول می دم تا همیشه باهات باشم...

اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم...

اگه بگم توی آسمون عشق من فقط تویی ...

اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی...

اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم ...

اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می کنم...

اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی...

اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی...

میشی برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال...

میشی برام باغبون میوه های تشنه وکال...

میشی برام ماه شبای بی سحر...

میشی برام ستاره ی راه سفر...

ولی بدون هرجا باشی یا نباشی مال منی ...

بدون اگه برای من هم نباشی عشق منی...

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 20:55 توسط khanumi & aghaee|

خوشبختی یعنی

پیدا کردن"تو"

...از میان آن همه ضمیر

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 20:49 توسط khanumi & aghaee|

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم...

تو را به خاطر عطر نان گرم...

برای برفی که آب می شود دوست می دارم...

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم...

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم...

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم....

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت...

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم...

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم...

برای پشت کردن به آرزوهای مهال ...

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم...

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم...

تو را به خاطردود لاله های وحشی ...

به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان....

برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم...

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم....

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم...

تو برای لبخند تلخ لحظه ها، پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم...

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم...

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های ،سمان دوست می دارم...

تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم...

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم...

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام دوست می دارم...

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم...

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه...

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم...

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم...

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 22:25 توسط khanumi & aghaee|

آنقدر دوستت دارم که هر چه بخواهی...

همان را بخواهم...

اگر بروی شادم...

اگر بمانی شادتر...

تو را شادتر می خواهم...

- با من یا بی من

بی من اما...

شادتر اگر باشی...

کمی...

- فقط کمی

ناشادم...

و این...

همان عشق است...

عشق ...

همین تفاوت است...

همین تفاوت...

که به مویی بسته است...

وچه بهتر...

که به موی تو بسته باشد...

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 22:24 توسط khanumi & aghaee|

آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛

بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم.

با تو بودن رو دوست دارم ...

پس این رمز خوشبختیه منه ... 

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 22:22 توسط khanumi & aghaee|

سخن عاشقانه گفتن دليل عشق نيست...

عاشق كم است سخن عاشقانه فراوان...

عشق عادت نيست، عادت همه چيز را ويران مي كند...

از جمله عظمت دوست داشتن را...

از شباهت به تكرار مي رسيم، از تكرار به عادت...

از عادت به بيهودگي از بيهودگي به خستگي و نفرت...

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 22:21 توسط khanumi & aghaee|

کسی سر زده می آید...

دردلت برایش جایی خالی میکنی...

همه می رنجند از اینکه جایشان تنگ شده...

صفای مجلست می شود وقبله نگاهت...

کسی سر زده می آید ...

از قصه ی آمدن می گوید ...

و از افسانه ماندن...

چشمهایش آئینه آینده و حرف هایش مرحم زخم های کهنه...

و تو خورشید را پشت ابرهای تیره پنهان می کنی و چشمهای اسمان را...

می بندی تا در این خلوت عاشقانه....

دور از همه دیدگان ما شدن را تجربه کنی...

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 22:20 توسط khanumi & aghaee|

يلدا شب بي ستاره اي ست و دلدادگان در اين شب عذاب بيداري را در تاريكي لايتناهي به جان مي خرند...

 و چشم به راه طلوع خورشيد مي مانند تا به وصال معبودشان برسند...

پس از آنکه ترا دیدم هرشب برایم یلدایی بی ستاره بود...
....
پس كجايي خورشيد بامداد يلداي من ؟!

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 17:50 توسط khanumi & aghaee|

بیشتر از آنچه كه تصور میكنی دوستت دارم...

بیشتر از آنچه باور داری عاشق توهستم...

بیشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بیشتر از هر دیوانه ای مجنون تو هستم...

عزیزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برایم مفهومی جز تاریكی و سیاهی ندارد...

دوستت دارم چونكه میدانم تو نیز مرا دوست میداری...

وستت دارم چونكه مرا باور داری و مرا لایق آن قلب پر از محبتت میدانی...

تنها آرزویم این است كه تا آخرین لحظه زندگی ام در كنارتو باشم...

عزیزم به جز تو كسی برای من دوست داشتنی نیست...

به جز تو كسی لایق این قلب بی طاقت من نیست...

عزیزم تو دومین قبله عبادت منی ...

در همه لحظه ها بعد از خدا تو را عبادت میكنم...

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 14:14 توسط khanumi & aghaee|

دوستم داشته باش که تو را می خوانم، که تو را می خواهم...

دوستم داشته باش که تويی در نگهم، تو نوايم هستی...

دوستم داشته باش چون تو را می يابم، آســــــــمان فرش من است...

رود ســـــــرمست من است.من تو را می جويم...

با سرانگشت دلم روح پر نقش تو را می پويم...

شــــادم از اين پويش، مستم از اين خواهش.

از رهی می ترسم، که تو همراه نباشی با من...

از شبی در خوفم، که صدايت برود، دور شود از گوشم....

آه، آن شب نرسد يا اگر خواست رسيد، من به آن شب نرسم...

خیلی دوست دارم آقایی جونم...

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 14:13 توسط khanumi & aghaee|

دلتنـــــگ بودنم...

دلتنـــــگ نبودنم...

دلتنـــــگ خواهش ها...

دلتنـــــگ نوازشها...

دلتنـــــگ قدم زدن...

دلتنـــــگ اون کوجه...

دلتنـــــگ اون شبای سرد...

دلتنـــــگ عصبی شدن از دست تو...

دلتنـــــگ دستای ظریفت...

دلتنـــــگ نوازش موهات...

دلتنـــــگ لمس صورتت...

دلتنـــــگ اذیت کردن تو...

دلتنـــــگ اون چند جمله تکراریت...

دلتنـــــگ زندگی...

دلتنـــــگ شخصی گری... 

دـلــتــنــگــــ  خــودمــ   شــدمــ  /بــهـــ دادمــ   بــرســــ  خــانـــومیـــــ

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 9:1 توسط khanumi & aghaee|


قالب وبلاگ Ainaz